![]() |
![]() |
|
| باز هم چای و چندش و سیگار...بازهم رخوت شهوت بی آر...تا فرو پاشی یک مشت غبار.... |
|
(تکه هایی از شعر) خزان تو از منی تو بهار منی تو فریاد خفته در گلوی منی من و تو نعره مستانه زدیم غریدی و از سرخی آلاله گذشتیم تا در این وادی بی مهری و تردید دل نبندیم به تمنای حبابی
دلم پرواز می خواهد آفتابی نیست امیدی نیست نمناکی بالهایم از تیرگیست
خزان آمدنت رفتنست بوییدنت جدایی آغاز فصل سرما عزلت و بی قراری
تهران/پاییز ۸۵
(متن کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 21:30 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
کودکی طفل می گریَد
مادران خسته و دلبسته به یاس خدایان همه افلیج و سیاه پدران آواره دشت فنا نا امید از مکیدن پستان هرزه شفق در پی لذت دفع روسیاهی ظلمت شب در خفقان زندگی کودکی طفل می گریَد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 0:18 توسط اهورا ذوالنور |
|
به کبوتران نامه بر محبت نکن چون نامه هایت را برای خودت می آورند آنها را با خشونت از خود بران تا به پناهت پناه ببرند
واگر لاشه شان را دم خانه ات پیدا کردی که از گرسنگی پوست بر استخوانشان چسبیده
باز هم محبت نکن
تا خدا تکرار شود... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 0:51 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
(از نظر ادبی قوی نیست....ولی به احترام اونشب که تا صبح....)
بی تو من اسیر مرداب خیالم بی تحرک شاهد مرگ زوالم
می نویسم شعر خود
بر قلب نیلوفر مرداب
تا زوزه باد گرسنه پیغامبر تعفن زیست پچ پچ کنان
از دل نیزار
آهنگ بی جان تنم را بنوازد
تو اما هنوز دروغ چوپان قصه را از زبان من می شنوی
لاله و نیلوفر و نی همه در کار منند از ایشان پرس بر سر چوپان چه آمد چه شد آن عاشق دیوانه ی مست؟ کجا شد آنهمه شعر مقدس هوس؟
دل نی خالی از لطف خداست
رنگ لاله حاصل یک لحظه نگاست
باد بی شرم نمی ترسد دگر از حی حی چوپان اینجا نیا مرا نبین که تورا نیز فرو خواهد کشید
مرداب دلت
دیدار باشد به قیامت اگر بود وگرنه
دلت پشت و پناهت.
۱۹/خرداد/۸۵ـ اراک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:12 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
تحمل دیدن بارگاه خداوند را ندارم
آنجا پر است از کودکانی
که به انتظار دستان هرزه زندگی
آماده تولدند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:47 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
کف پایم پرشده از طاول های ریز و درشت...
تا کی باید راه بروم؟
آخر راه انتظار کجاست؟
دلم نمی خواهد به گالیله فکر کنم آن مردک دیوانه منفور خداوند است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:22 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
پاک ترین انسان ها
زنی است نازا
چراکه از
شادی تبعید حاصل شهوت
خود به زندگی بی بهره است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20:15 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
تنهاییم را می فروشم
به بالاترین قیمت
حتی کمتر از بهشت موعود خدا. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:41 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
همه آدمها پیغمبرند...
لذت می برند
و صدای گریه کودکشان را
معجزه نبوت خود می دانند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:37 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
از جغد دانایی پرسیدم جهنم برای کیست؟
او گفت؛همه انسان ها
گفتم؛گنهکاران به جهنم می روند و پرهیزکاران را وعده بهشت داده اند
جغد دانا دستی به شاخهایش کشید و گفت؛
دنیا برای پرهیزکاران از جهنم بدتر است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:33 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
بیزارم از نوازش های
هرزه ات
زندگی
آغوش تو
چندشناک ترین مفهوم مرگ است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 1:40 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
زیرسایه بید و در کنار اب روان،
یک دختر با یک سر انار می خورند
و صدای خنده هایشان در ناله آب پیدانیست.
آن بالا ، باغبان با بیلش ایستاده
تا در عوض انارهایش با دختر عروسی کند. فروردین ۸۳ـدربند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 20:10 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
وقتی لاله مرد،
خدا دستور داد تمام درختان تا یکسال جای میوه ثمرشان لاله باشد. خدا با دیدن یکدنیا لاله به وجد آمد و مرد تا او زنده شود. لاله سرگردان،بی خدا ، دلش را به هرکسی می داد تا نشانی از خدایش بگیرد. وحالا همه می دانند که قیامت،روز نا امیدی لاله است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 20:3 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
برای لاله
قسمتی از شعر؛
می گریست بر اوراق لاله گون دفتر نور تا ببینم از لای شفافیت یک قطره اشک دشتی پر زلاله حسرت و آه رسوایی
و لاله در حسرت یک جرعه آب در همان حالت سجده پخته شد می سوخت و آب خشکیده چشمه چشم مات و مبهوت از یاد برده بود جوشیدن را
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:49 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
یک روز می خواستم خدا شوم،آدم شدم
یک روز می خواستم شیطان شوم،باز هم آدم شدم خدا شیطان را می ستود و شیطان خدا را وقتی بر تنهایی خود سجده می کردم خانه سیاه کعبه را دیدم که با هاله ای از نور بر گرد سرم می چرخید و بر مهر سپیدم سایه ای از جنس آدم می انداخت بهار ۸۳ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:42 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
من خدا را می بینم...
چون می دانم قابل دیدن نیست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:32 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
اینهمه آدم...
فقط به تعداد انگشتان خدا.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:30 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
دیگر نمی توانست تحمل کند وسایه خواب کم کم داشت کار خودش را می کرد، او آخرین نفر بود،همه مردم شهر خوابیده اند، سالهاست که این خواب سنگین همچون مرگ بر تمام شهر حکم می راند وحالا دارد چشمان آخرین مرد شهر را هم می بندد و او را به کام خود می کشد. مدام صحبت می کنم و سوال های بی ربط می پرسم مبادا بخوابد و تنهایم بگذارد. وقتی حتی فریاد میکشم و او جواب نمی دهد، می دانم دیگر امیدی نیست و دیگر هیچکس پیدا نیست تا در عالم بیداری نا بیناییم را به سخره بگیرد. فروردین ۸۳ـاراک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 18:20 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
سالها پیش هر روز یک لاله از این محل رد میشد و هر روز یک توله سگ پاچه اش را می گرفت... کار خودش را کرد... اما از وقتی که بزرگ شده صاحبش آنقدر مشغول باغبانی است که اصلاً یادش رفته پاچه ماده سگ همسایه را برایش بگیرد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 17:57 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:20 توسط اهورا ذوالنور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
وحشت ابراهیم
در دلم ریشه دوانده می پرستمت اگر چشمانت را نبینم پس هرگز به دیدارم نیا. اهورا |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| نویسندگان |
|
اهورا ذوالنور و |
|
RSS
|